آي آدم ها! ديگر داشتن خانه هاي چهارطاقي و حياط هاي فواره دار و درختان كهن و صداي همهمه كلاغ ها در سر ظهر تابستان و در لابه لاي شاخه ها مد نيست. امروز بريدن و بنا كردن و داشتن خانه هاي عمودي، رسم روزگار است و ساختن گلخانه هاي نمادين و بي روح يا نهال هايي كه در پيري نسل نو به درختاني تناور تبديل مي شود، اگر دندان طمع، آن را اره نكند.
ترجمه خبر به :
نويسنده: مريم كياني
چند سالي است كه هر روز مي بينمش. او اينجاست پابرچا و پابرجاتر از هميشه، استوار چون كوه، سنگين، مغرور، سر بر سقف آسمان ساييده، با شاخسارهايي درهم پيچيده، هر روز و هر لحظه قنوت گويان با باران، سجده كنان با باد، عظمتي عظيم، تا بي نهايت سايه بر پهناي زمين انداخته، با آغوشي باز پذيراي هر سايه گرد سايه نشين، كاش مي شد لختي، لحظه اي، اندكي، درنگي، بر جايش، در جايش در همان نقطه با آن عظمت با آن يال و كوپال، به دنيا نگريست.
امروز در جايش، بر جايش، درست در همان نقطه، بي آن عظمت و يال و كوپال ايستاده ام. چيزي نمي بينم چيزي نيست جز جماعتي كه مي آيند و مي روند، بي تفاوت، آن درخت ديگر ديده نمي شود. نه سبزي نه زيبايي، نه لانه پرنده اي، ديگر بچه گنجشكان در بهار از لانه به بيرون نمي افتند و كودكي مهربان براي بردنش به لانه تلاش نمي كند. درست در همين نقطه، پس فردا به سرعت چون قارچ، برجي، عمارتي، خانه اي بنا خواهد شد.
آي آدم ها! ديگر داشتن خانه هاي چهارطاقي و حياط هاي فواره دار و درختان كهن و صداي همهمه كلاغ ها در سر ظهر تابستان و در لابه لاي شاخه ها مد نيست. امروز بريدن و بنا كردن و داشتن خانه هاي عمودي، رسم روزگار است و ساختن گلخانه هاي نمادين و بي روح يا نهال هايي كه در پيري نسل نو به درختاني تناور تبديل مي شود، اگر دندان طمع، آن را اره نكند. اگر چنين شود ديگر در صبح بهاري، داركوب به تنه تنومند درخت گردوي همسايه نمي كوبد. و كم كم علي باباي باغبان، خانه نشين مي شود. اندكي چشم برهم نهي، كره خاكي، همه سبزيش را به پاي زر و سيم خواهد باخت.
تصوري هولناك است، زمين بدون سايه هاي استوار، بدون مادر و بدون دست مهربان سبز! تنها خاك باشد و خاك و خاك و خاك! اي واي بر اين خودخواهي اي واي بر عظمت اين جفا و خوشا به حال ديروزيان با قلب هاي مهربانشان كه با دستان مقدس خود كاشتند و كاشتند؛ دستانشان باغچه بود و چشمانشان باغ. عطرشان بوي درخت بود و خاك نم خورده و باران ديده. بوي سبز چمن، بوي علف، آنها كاشتند و كاشتند و ما امروز برداشت مي كنيم؛ چه بي رحمانه. كاش برداشت مي كرديم گويي ستيز مي كنيم با درخت. دلم مي سوزد بر گوش هاي فردائيان؛ هيچ گاه نمي فهمند سر ظهر تابستان، صداي شوخي دسته كلاغ ها لابه لاي شاخه ها يعني چه، نمي فهمند صداي همهمه گنجشكان لابه لاي درختان يعني چه، نمي فهمند شنيدن صداي جيرجيرك لم داده زير سايه خنك يك برگ يعني چه، نمي فهمند پناه بردن، از باران به زير چتر درخت يعني چه، توفير پناه بردن از آفتاب به زير سايه درخت يا ديوار را هم نمي فهمند و پريدن از خواب با طنين نجواي روحاني مرغ شب در سكوت شبانه را روي يك شاخه و نمي دانند راز پيدا كردن ماه از لابه لاي شاخه هاي درحال نيايش و لذت آبياري و تماشاي درخت برف گرفته. ديگر برگ هاي زرد و خشك راه خانه هايشان را فرش نمي كنند و خش خش ها با سرود نم نم باران همنوا نمي شود. به كدامين گناه، فردائيان بايد از مواهب درخت محروم باشند.
شايد گناهشان داشتن وارثاني خوب چون من و توست، كه به جاي كاشتن، مي بريم و مي بريم، به جاي برافراشتن، برمي اندازيم و ريشه كن مي كنيم.
اندكي مهر لازم است، لختي مسئوليت، جرعه اي محبت، يك كف دست انسانيت تا آستين هايمان را چند تا بزند و كمر همتان را ببندد. با تعليم دستان كوچك فرزندانمان ، با تكيه بر فرهنگ غني ايرانيمان، پايه گذار فردايي سبز براي فردائيان باشيم، كه ما وارثان و بدهكاران خاك و درختانيم.
چه خوب است كه فردا به سان علي باباي باغبان، همه دست ها نهال بكارند به اميد سايه اي در تابستان كه شاخسارانشان لانه گردد براي پرندگان وطن، سايه شان آسايشگاهي براي در راه ماندگان، سبزيشان طراوت بخش جان خستگان و تنومند گردند و پابرجا براي ايراني سبز، پاك و سربلند.